آخرين ارسال هاي انجمن

عنوان پاسخ بازديد توسط
1 6586 aminmoin
2 7050 aminmoin
7 8821 mehdi23
3 9022 mohammad1
1 7154 baran
0 6356 meshkat1373
1 6645 rahpoo
1 7640 maryaam
3 7557 rad69
0 3884 rahpoo
0 2010 rahpoo
0 2417 rahpoo
0 1734 rahpoo
0 12280 rahpoo

بروز بودن

« آیا احساس مسئولیت نمی کنید؟! »

505 بازديد موضوع : بخش شهدا , دلنوشته ,

« آیا احساس مسئولیت نمی کنید؟! »

به نام الله

بیاد بقیه الله

 

از جنگ به ما اسم خیابان ها رسید؛ اسم بلوارها و کوچه هایی که می توانیم باهاشان آدرس خانه مان را بنویسیم؛ می توانیم خانه مان را به یاد بیاوریم.

 

نه که جنگ فقط همین باشد، نه! جنگ توپ هم داشت، تفنگ هم داشت، خاکریز و سنگر هم داشت، سربند و سر و تن بی سر هم داشت.

 

به ما فقط آدرس خانه مان رسید. اما بعضی سهم بیشتری داشتند، همه ی ترکش ها را برداشتند برای خودشان. همه ی زخم ها را، همه ی تاول ها را.

 

خیلی ها را می شناسم که سر دادند، دست دادند، چشم و پا و نفس دادند. خیلی ها را می شناسم که رفتند و فقط اسم ها شان را گذاشتند تا خانه ها مان بدون آدرس نباشند، خیابان هامان بدون نام.

 

خیلی ها هم رنج اسارت کشیدند تا آزادگی را برای مان معنا کنند .

 

 این وسط بودند کسانی که فراتر رفتند، که اسم ندارند تا خیابانی به نامشان باشد. خودشان خیابانند، خودشان راهند و همه به یک مقصد. اصالت یکسان شان در فرزند روح الله بودن شان است، در یکسانی لاله هایی که روی قبرشان قد می کشند.

 

کسانی که توی سند ثبت احوال مفقودالاثرند، خونند توی رگ های سرزمین مان و روی سنگ قبرشان می نوسند: گمنام...

 

آری  دویدند با یک اشاره ی رهبرشان آنهایی که دنبال زیباترین مرگ ها یا شیرین ترین تولد ها بودند...

 

آن جنگ تمام شد  و شد سندی برای یک عمر افتخار برای تک تک مان، اما حالا ماییم  و خواسته های شهدا، ماییم و بند بند وصیت نامه شان.ماییم و آرمان هاشان. ماییم و این انقلاب، ماییم و ولایت.ماییم  و صحنه ی سخت جنگ نرم.مگر خواسته ی شهدا جز این بود؟! جایی خواندم که نوشته بود"جنگ شلیک گلوله نیست،احساس مسئولیت است"

 

آیا احساس مسئولیت نمی کنید؟! 

برچسب ها : آیا احساس مسئولیت نمی کنید , دل نوشته , دل نوشته درباره شهدا , شهدا , شهدا و دفاع از وطن , وطن , شهید , داستان شهدا , داستان شهید , داستان درباره شهدا , داستان کوتا درباره شهید ,

نوشته شده توسط : رهپو تاريخ : یکشنبه 27 بهمن 1392 نظرات ()

« شهدای گمنام »

511 بازديد موضوع : بخش شهدا , دلنوشته ,

« شهدای گمنام »

 

وقتی میگی شهید گمنام یعنی یه عزیز گمشده....
یعنی یه گمشده ای که سال هاست عده ای چشم انتظار خبری از اون عزیز هست...
و چقدر چشم انتظاری و درد دوری سخت و طاقت فرساست...
برچسب ها : شهدای گمنام , دل نوشته , دل نوشته درباره شهدا , شهدا , شهدا و دفاع از وطن , وطن , شهید , داستان شهدا , داستان شهید , داستان درباره شهدا , داستان کوتا درباره شهید ,

نوشته شده توسط : رهپو تاريخ : یکشنبه 27 بهمن 1392 نظرات ()

« جانباز »

408 بازديد موضوع : بخش شهدا , دلنوشته ,

 

خوب است گاه گداری دلهایمان را یه یاد این بلند قدترین مردان تاریخ ایران خاکروبی کنیم.

جانبازی که دو پای خود را هزینه کرد تا مامِ دین و شرف و وطنش، بر دو پای خود بایستد...

برچسب ها : دل نوشته , دل نوشته درباره شهدا , شهدا , شهدا و دفاع از وطن , وطن , شهید , داستان شهدا , داستان شهید , داستان درباره شهدا , داستان کوتا درباره شهید , جانباز , دلنوشته جانباز , دلنوشته درباره جانباز , داستان جانباز ,

نوشته شده توسط : رهپو تاريخ : شنبه 26 بهمن 1392 نظرات ()

شهیدان

212 بازديد موضوع : بخش شهدا , دلنوشته ,
دید در معرض تهدید دل و دنیش را
رفت با مرگ خود احیا کند آیینش را
رفت و حتی کسی از جبهه نیاورد به شهر
چفیه و قمقمه اش کوله و پوتینش را
خوشا آنان که جانان می شناسند
طریق عشق و ایمان می شناسند
بسی گفتیم و گفتند از شهیدان
شهیدان را شهیدان می شناسند
برچسب ها : دل نوشته , دل نوشته درباره شهدا , شهدا , شهدا و دفاع از وطن , وطن , شهید , شعر شهدا , شعر درباره شهدا , شعر درباره شهید ,

نوشته شده توسط : رهپو تاريخ : شنبه 26 بهمن 1392 نظرات ()

« دست من خورد به آبی که نصیب تو نگشت »

347 بازديد موضوع : بخش شهدا , دلنوشته ,

دست من خورد به آبی که نصیب تو نگشت...

 

برچسب ها : دل نوشته , دل نوشته درباره شهدا , شهدا , شهدا و دفاع از وطن , وطن , شهید ,

نوشته شده توسط : رهپو تاريخ : پنجشنبه 24 بهمن 1392 نظرات ()

« یا زهرا...! یا زهرا... »

319 بازديد موضوع : بی بی فاطمه زهرا , بخش شهدا , دلنوشته ,
هركس می خواست او را پیدا كند، می رفت ته خاكریز. 
جبهه كه آمد، گفتند بچه است؛ امدادگر بشود.
هركس می افتاد، داد می زد «امدادگر...! امدادگر...». 
اگر هم خودش نمی توانست، دیگرانی كه اطرافش بودند داد می زدند: 
«امدادگر...! امدادگر...»....
.
.
.
خمپاره منفجر شد؛ او كه افتاد، 
دیگران نمی دانستند چه كسی را صدا بزنند. 
ولی خودش گفت: «یا زهرا...! یا زهرا...»
برچسب ها : یا زهرا , خاطره , دل نوشته , دل نوشته درباره شهدا , شهدا , شهدا و دفاع از وطن , وطن , شهید ,

نوشته شده توسط : رهپو تاريخ : پنجشنبه 24 بهمن 1392 نظرات ()

« سر »

247 بازديد موضوع : بخش شهدا , دلنوشته ,

توی جبهه معروف بود به اینکه وقتی شهدا رو میارن،همیشه اولین نفریه که پیشونی شهدا رو می بوسه.

همیشه هم می گفت: آدم نباید شهید بشه یا وقتی شهید شد مثل خود آقا سر نداشته باشه..

عملیات شد..این سری قرعه به نام خودش افتاد و پرکشید

رفقاش گفتن بریم مثل خودش پیشونیشو ماچ کنیم

کفن رو باز کردند.. ...

همه سوختند از ته دل ؛

.

.

.

سر نداشت...

برچسب ها : دل نوشته , دل نوشته درباره شهدا , شهدا , شهدا و دفاع از وطن , وطن , شهید , شهید بی سر , سر , شهدای بی سر ,

نوشته شده توسط : رهپو تاريخ : پنجشنبه 24 بهمن 1392 نظرات ()

« مرد »

344 بازديد موضوع : بخش شهدا , دلنوشته ,

« مرد »

میخواستم بزرگ بشم

درس بخونم مهندس بشم

خاکمو آباد کنم

زن بگیرم

دخترمو بزرگ کنم ببرمش پارک ,تو راه مدرسه باهم حرف بزنیم...

خیلی کارا دوست داشتم انجام بدم

خوب نشد

باید میرفتم از مادرم, پدرم ,خاکم , ناموسم ,دخترم , دفاع کنم

رفتم که

دروغ نباشه

احترام کم نشه

همدیگرو درک کنیم

ریا از بین بره

دیگه توهین نباشه

محتاج کسی نباشیم...

برچسب ها : دل نوشته , دل نوشته درباره شهدا , شهدا , شهدا و دفاع از وطن , وطن , شهید ,

نوشته شده توسط : رهپو تاريخ : پنجشنبه 24 بهمن 1392 نظرات ()

قمقمه های در خاک...

674 بازديد موضوع : دلنوشته ,

قمقمه های در خاک...

تا ابد به آنهایی که وقت تشنگی شدیدو بی آبی

قمقمه ها راخاک می کردند تا کمتر یاد آب بیفتند مدیــونیــم

 مادرم زمانی که خبر شهادتم را شنیدی گریه نکن،

زمان تشیع و تدفینم گریه نکن، زمان خواندن وصیت نامه ام گریه نکن؛

فقط زمانی گریه کن که مردان ما غیرت را فراموش می کنند و زنان ما عفت را

شهید سعید زقاقی

برچسب ها : شهدا , مدیونیم , قمقمه ی شهدا , عکس قمقمه , دوست قرآنی ,

نوشته شده توسط : رهپو تاريخ : جمعه 15 آذر 1392 نظرات ()

لختی بخند ای شهید !!!!

259 بازديد موضوع : دلنوشته ,

لختی بخند ای شهید !!!!

  • دور، دور ِ، عاشقانه نوشتن است


    عشقم را، و قداست واژه‌های عاشقانه‌ام را


    نثــار ِ کسانی می کنم که لایقـ‌ش هستند؛


    همان ها که خودشان عاشق بوده‌اند،


    عاشق‌تر از ما..!!


    ------------------


    مخاطب خاص دلم .. !


    آی تویی که رفته‌ای و رسیده‌ای ... !


    من مانده‌ام تنهـای ِ تنهـــا .. !


    با نوشته‌ای از شمـا .. و باری بر دوش .. !


    لااقل گاهی نگاهی .. !


    به خاطر خدا


    می شود؟


نوشته شده توسط : rahele تاريخ : چهارشنبه 06 آذر 1392 نظرات ()


تمامي حقوق براي اين سايت محفوظ است و کپي برداري تنها با ذکر منبع بلامانع است.

طراح: دوست قرآني